معرفی کتاب از دوازده انگشت نکبتی اش

۲۵ دی ۱۳۹۶ خبری جمال

متنفرم از خِرت خِرت پفک خوردنت روی آن مبل و صدای بلند سریال های آشغالی که می بینی و اینکه حتی نمی پرسی من کجام. حتماً فکر می کنی به قول خودت کَپه ی مرگم را گذاشته ام و ریخت نکبتم را نمی بینی. می دانم وقتی بیایی و نامه ام را بخوانی سرت از درد منفجر می شود. برای همین قرص های مُسکِنت و چای گل گاوزبان را برمی دارم. همه را خالی می کنم تو چاه توالت. خواستی از آنجا بردار…



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

آوای سیزده ساله، کله‌شق و یک‌دنده و بی‌ادب است. البته خودش اصرار دارد که بی‌ادب به نظر برسد. کله‌شق است چون از خانه فرار کرده. یک‌دنده است، باز هم چون از خانه فرار کرده و بی‌ادب است چون فکر می‌کند بی‌ادب بودن یعنی باحال و قوی بودن.

 کتاب از دوازده انگشت نکبتی اش

اما فقط این‌ها هم نیست. کسی که به او جرات فرار داده خانم خپل است. خانم خپل با آن خانوم لیفی‌اش. همان که توی عکس بچگی‌های آوا هست. و با آن همه انگشتش! آوا خودش می‌گوید. می‌گوید اگر خپل را نمی‌دید شاید هیچ‌وقت از خانه فرار نمی‌کرد. آوا به دنبال خانم خپل به جست‌و‌جوی چیزی می‌رود و در نهایت شاید از جایی دیگر سردربیاورد. مثل سفر کریستف کلمپ که برای کشف شرق رفت و در عوض غرب را کشف کرد.

 کتاب از دوازده انگشت نکبتی اش

کلمات کلیدی: کتاب از دوازده انگشت نکبتی اش | فروشگاه اینترنتی | کتاب کودک و نوجوان کتابم کو | نشرهوپا | اعظم مهدوی | خرید اینترنتی 




لینک های اشتراک گذاری در تلگرام و سایر شبکه های اجتماعی